X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

شنبه 26 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 23:57

خواب و بیداری...

به نام خدا_سلام،می بینی چقدردنیای ماغیرمنتظرست...همیشه اون چیزی که انتظارش و نداریم غافلگیرمون میکنه!همیشه فکرمیکردم!مرگ برا سالخورده هاست،مرگ مال مریضیای سخته،برا دیگرانه...فکر نمیکردم انقدرنزدیک باشه که...وجودموباخودش ببره.واقعأراسته که توبی خبری میاد!خداخودش گفته ومابازم غافل وگاهی دست وپابسته ایم.. اماحمیدرضابه فکرش بودوگاهی به من میگفت.خدایا!الانه توی وجودم یه صدامی پیچه که میگه:دیدی سمیه؟چقدر ازخدات دور شده بودی؟ راستی چرا؟خدایا منوببخش،ببخش... خدایادلم شکسته...خدای مهربونم...قربونت بشم...صبرمیکنم مثه همه،چون حق ندارم ونمیخوام باعث آزارکسی بشم ولی اگه تودلم نگهش دارم میمیرم،درد، داره ازتو میکشتم.دوست دارم آرامش داشته باشم وراحت سرمو رومتکا بذارم زود چشاموببندم بخوابم وبه هیچی فکرنکنم...کابوس هست،امابیداری ازکابوسم بدتره...هجوم فکروخیالات گاهی حتی تاصبحم نمیزاره بخوابم...خدایادرکش واسه آدمایی که کر و کورن مقابل این دردسخته(مثه من که قبلأ نمیفهمیدم والان...)ولی خدایاتوکه منو آفریدی،روح خودت ودمیدی تووجودم...حتمأمیفهمی...خدای خوبم..خدایابزار همه کر وکور شن مقابل این درد،آخه سخته خدای من...بخدا جانکاه و طاقت فرساست...دل میشکنه...آدمی میشکنه...خدایا به خداییت قسم...تموم دنیای آفریدت،میشکنه و آوار میشه روی سرش..._خدایا به همه کمک کن...آمین...
<< 1 2 3 4 5 ... 12 >>