X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 14:44

بهانه...

بسم الله..،سلام حمید رضاجان ؟خواهرکوچولوت خیلی آروم شده...از منم آرومتر...1 دونه خواهریت وخیلی دوست دارم عین خودت ...بذار یه اعتراف کنم که گاهی بهش حسادت میکردم،یه ذره،زیاد نه...ولی ازته دلم دوسش دارم...فرشته ات واقعأ فرشته استا...خیلی ماهه...دلم براش تنگ شده...دیر به دیر میبینمش...جوری که وقتی می بینمش، میبینم،چقدر بزرگ شده...میترسم روزی برسه که دیگه هیچوقت نبینمش... دیگه بهونه ندارم برا اینکه بیام خونتون، آخه بهونه ی اونجا اومدن من تو بودی...آخ حمیدرضا دلم تنگ شده برای تو...مامان جونت، برا آبجی نازت...برا خونه تون! حمیدجان گاهی چشامومیبندم و خونتون وتو ذهنم میارم ..میارم تایادم نره...تو رو میبینم که اونجایی،اول شروع میکنم از کوچه ای که خونتون اونجاست...یه در کوچیک...ماشینتو همیشه جلو درخونه میذاشتی...هر وقت میومدی فرشته ازصدای ماشین میفهمید بعد ازتوحیاط داد میزد :اومدی؟برام چی خریدی رضا؟_توأم بلند از پشت در میگفتی:"سلام..سلام...سلام...."یعنی فرشته اول سلام کن! کنار درحیاط ۳ تاپله بود وحیاطتون پایین تر از زمین بیرون! واسه همین وقت زمستون گاهیکه بارون شدید میشد! مجبور بودی، پاچه های شلوارتو بزنی بالا و... با یه سطل،آب حیاط وخالی کنی!!همیشه عاشق اینکارات بودم،از دست من آره ولی مگه میتونستی از دست مامانت فرار کنی؟!بعد همش به مامانت میگفتی:"عجب گرفتاری شدیما !"...آخ...یادش بخیر...تو حیاطتون یه درخت کوچیک لیموترش داشتین و دارین ...تو همیشه عاشق عطرش بودی... یه آفتابگردونم داشتین که تو فقط دنبال تخمه هاش بودی... برا رفتن به اتاقا باید باز از ۳ تا پله دیگه میرفتیم بالا ...تا وارد میشدی،رو به رو حال و میدیدی و...سمت چپ..اتاق تو...اما بذار از آشپزخونتون بگم! به قول مامانت،مجبوب ترین جای خونه برا پسر عزیزش...پنجره آشپزخونه رو به حیاط بود و همیشه باز...گاهی فوتبال بازی کردنت و میدیدم با دوستات،گاهی ام دویدن دنبال فرشته برا بوسش کردن و 1 بوس گرفتن ازش...گاهی شیطون بودی، گاهی آروم...گاهی اسپورت میزدی گاهی ساده...در هرصورت دوست داشتنی بودی و...برا هممون عزیز و بهترین...و اما... اتاق ساده...شلوغ و درهم برهمت...از کجا شروع کنم؟از اولین باری که اومدم تو اتاقت یا از آخرین بار؟بذار هر دوش و بگم...روزاول بعد خطبه ی عقد موقتمون یا همون محرمیتمون بود...تا خواستم بیام تو اتاقت گفتی...
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :