X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:08

حس حضور...

بسم تعالی_ گفتی:"سمیه!؟ من خیلی با نظمما!!! اینا کار فرشته اس! زلزله اس! اینم آثار خرابیشه!!!" من که خوب شناخته بودمت، خوبم میدونستم کار فرشته نیست! گذاشتم به حساب خستگیت و پرکار بودنت! پیرهن و لحافت و برداشتم و یه گوشه گذاشتم! لحاف تشکت و جوری چپونده بودی تو کمد! که میشد پیش بینی انهدامش و کرد!رو دیوار یه قاب چوبی بود ،الان خیلی یادم نمیاد چی نوشته بود ولی فکر کنم با خط خوشش نوشته بود!_ دلم جرعه عطشی، قطره ای بیش نیست...تو ای عشق... او را به دریا ببر... به هر بهونه ای بود ، میخواستی منو از اتاق ببری بیرون! اما مگه حس کنجکاوی من میذاشت! دوست داشتم ازت سر دربیارم و از انتخابم مطمئن تر بشم!کنار اتاقت یه گلدون با چند تاشاخه گل نارنجی،میز کامپیوتر و یه صندلی و یه تلوزیون ۲۱اینچ! و یه کاسه،پوست تخمه روش! چند تا ورق و هرچیزی که فکرشو بکنی بود! از پیچ گوشتی گرفته تاقاشق! از توپ گرفته تا پاکت چیپس! اتاقت محشر بود حمید! از همه لحاظ... و البته بقول مامانت بازار شام!!!اتاقت رضا،بوی زندگی میداد... حس خوبی بهم میداد...حمید حس میکردم چقدر دوست داشتنی شدی و متفاوتی برام...گاهی انقدر عاشقت میشدم که بغض میکردم ... گاهی ام از دستت کلافه!ولی حتی یه لحظه ام پشیمون نشدم و تردید نکردم که زندگی بدون تو برام سخته...خوبم میدونستم که توی دنیای به این بزرگی و بین این همه آدم!تنها کسی که میتونه تحملم کنه، تویی.دلم قرص بوده و هست که توأم دوستم داری...و اما... آخرین باری که اومدم اتاقت،ولی این بار تونبودی...ماه رمضون امسال با اصرار مامانت اومدیم من بودم و مامانم،حمیدرضا وقتی پامو گذاشتم توحیاطتون، رمقی برام نموند..نفسم بند اومد وصدای ضربان قلبمو به وضوح شنیدم...چسبیدم به شونه های مامانم،چادرمو مشت کردم تو دستام،پابه پا ،قدم به قدم اومدم،هرجا رو نگاه میکردم تو بودی...حضورت و حس میکردم...جای قدمات پا میذاشتم و توأم نگام میکردی...اشکام ناخواسته میریخت ولی...آروم شده بودم،بافرشته رفتیم اتاقت...چقدر مرتب بود همه چی سرجاش بود،لباسات رو چوب رختی،کفشات جفت شده گوشه ی اتاق...ساعتات توکمد،ماشین کنترلی بچگیت رو دکور! لحاف تشکت جم و جور...کامپیوتر و تلوزیون،گلدون و گلا ترو تمیز،سرجاش! کتابات به صف...خودکار مدادت کنارش...توپت، گوشه ی اتاق...همه بودن جز تو...اتاقت باز بوی زندگی میداد عزیزدلم...
نظرات (1)
+ زینب(دریا) http://zinat.blogsky.com
سلام وبتون جالبه خوشحال میشم به دفتر منم سری بزنید منتظرم...ممنون
جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:11
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :