X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

شنبه 24 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:07

بهونه ی تو ...

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز اربعینه حمیدرضای من ... این روزا که روزای غم امام حسین بود داره تموم میشه ...

این روزا رو خیلی گریه کردم , به بهونه ی تو,  برای امام حسین (ع)....

حمید جانم دلم برات تنگ شده ... کجای دنیا برم تا ازین تنهایی فرار کنم ...   گمشدم رضا , گمشدم تو این روزا , تو این شبا

دلم پر می کشه برا دیدنت , برا شنیدن صدات , از وقتی رفتی دل هممون داره آتیش می گیره , دل سمیه ات داره آتیش می گیره

نمی دونن چی می کشم این روزا , یعنی هیچکی نمی دونه جون دلم ... بذار ندونن آخه این حس فقط مال من و توئه ... خدا خواسته که مال من و تو باشه ... همون خداییکه خیلی دوسش داشتیم و داریم ...

نمی دونم خاطراتتو بگم یا از غصه ی نبودنت , واقعا نمی دونم از درد خودم بگم یا از غصه های مامانت ,

از روزای بودنت بگم یا از روزای رفتنت...

نمی دونم تا حالا شده حس کنی , از نبود یکی , از نبود نزدیکترین شخص زندگیت , داری عذاب می کشی, از ندیدنش , از نشنیدن صدای نفساش , از حس نکردن تپشای قلبش ... , از نبود عزیزت ... نفست بند میاد حمیدرضا , من هنوزم باورم نمیشه , انگاری همه ی اون روزا خواب بود این روزا خوابه ...

حمید مثه یه کابوسه تو بیداری ... خیلی بده تو بیداری کابوس ببینی ... آخه دیگه امیدی واسه بیدار شدن نداری ...

بخدا زندگی سخت میشه , دلتنگی نابودم می کنه , خاطره هات پیرم می کنه ,

 حمیدرضای من ؟ میشنوی چی میگم ؟ گوش میدی به حرفام برام دعا کن دعا کن طاقت بیارم , طاقت بیاریم ...

عزیزدلم ؟ هیچ وقت شده بود فکر این روزا رو بکنی ... فکر این همه روزای بد و ... فکر تلخیای عذاب آور و فکر تنهاییامون و ...

حمید رضا جان دعا کردم برات ... دیشب ... مثه هر شب ....

این روزا و این شبا , زیاد دعا میکنم , آخه آرومم می کنه , برای تو برای عزیزات ... برای اونایی که دردشون عین ماست , برای خیلیا حمیدرضا , برای خودمم دعا می کنم ...

دعا کردم این غم بزرگ و طاقت بیارم , کاری به نگاه دیگران نداشته باشم , منتظرت باشم تا برگردی , تا بیای تا بیام پیشت عزیز دلم ....

اول دعا کردم , هر جا باشی بخندی ... خنده از لبات نره ....آخ رضا ... نگفته بودم بهت که به خنده هات زندم ... نگفته بودم وقتی می خندی , دنیای تاریکم رنگ عوض  می کرد ... قشنگ تر میشه...؟

بعد دعا کردم هیچوقت تنها نباشی رضا ,دوست ندارم دوری اذیتت کنه ... دوست ندارم عین ما بی قرار شی ...

 حمیدرضا جان ؟ چرا فکر می کنی دوری سخته ؟ آخه خودت می گفتی سخته ...ببین مامانت و ... ببین فرشته اتو ...؟ ببین یاست و ...می بینی پرپر شدنت و تحمل می کنیم ...تا خدا راضی باشه ... تا تو راضی باشی ...

حمیدرضا دعا می کنم اشک نریزی ... گریه نکنی ... اگرم غم دوری خدای نکرده ... خدای نکرده ... اشکاتو روون کرد خدا اشکاتو پاک کنه ..... دعا کردم برای شادی روحت رضا ... برای آرامش همیشگیت عزیز دلم .....حمیدرضا دلم تنگ شده بخدا , خیلی ... همسر عزیزم ... تموم عمر من ... حالا من تنهایی چیکار کنم ...؟ بدون تو چه جوری زندگی کنم ... چه جوری بدون نفسم , نفس بکشم ...

خدایا نذار بیشترازین عذاب بکشم ... خدای بزرگم کمکم کن ... خدای بزرگم به عظمتت قسم کمکم کن ... کمکمون کن ...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :