X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 ساعت 18:15

این بارم خدایی کن...

به نام خدایی که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی.... ،، حمیدرضا؟تو بگو چیکار کنم؟نازنینم...هیچی آرومم نمیکنه...میدونی دلتنگی چقدر سخته؟گریه که میکنم دیگه تموم نمیشه ...حمیدم این روزا یه شونه می خوام یا یه آغوش گرم مثه آغوش مامانم ... می خوام تو بغلش بلند بلند بزنم زیر گریه ...حمیدرضای عزیزم اما کسی و ندارم آخه همه آرومن و فکرمیکنن منم آرومم ، میگن 1 ساله دختر، دیگه گذشت...حمیدرضای من 1 سال از عمرم بی تو فقط عذاب کشیدم... راستی اونجاکه هستی برای سمیه تم دعا میکنی؟تو که اون بالایی براسمیه ات که زیر این سقف، تنهاست... دعامیکنی؟ هنوزدوسش داری؟به خداگفتی دوسم داری؟من هنوزم دوستت دارم... تا زندم و مردم دوستت دارم... آخه مگه تو دنیا کسی هست که خنده هاش مثه تو باشه؟نگاهش به قشنگی نگاه تو باشه؟ رضا؟ آدمی که درد کشیده... داره درد میکشه... نصیحت شنیدن بلد نیست... من الان از دنیا فقط تو رو می خوام ... حمیدرضای من...دلم میخواد ببینمت و صداتو بشنوم فقط همین ... خدای خوبم...می بینی ؟ می بینی حمیدرضای من فقط ۲۳ سالش بود ... خدایا فقط کمتر از ۲ ماه بعدش تولدش بود... خدایا حمید من آرزو داشت برای خودش... برای مامانش ...برای من... برای آجی کوچولوش ... آرزو داشت... برای منم...آرزو بود...حاجت بود...خدای من... نفس بود... زندگی بود...حالا که پیشته...بهش بگو ، بگو سمیه شب و روز نداره....بگو خیلی دوستت داره ... خدایا من تو چشای حمیدرضام تو رو دیدم... این بارم بیا و خدایی کن و بذار از چشای کریم تو 1 بار دیگه حمیدرضامو ببینم خدای مهربونم... خواهش میکنم...
<< 1 2 3 4 5 ... 26 >>