X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 23:13

آسمون بغضتو بشکن...

بسم الله الرحمن الرحیم... رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند/آسمانی تر از آن بودکه درخاک بماند/از دل برکه شب سر زد و تابید به خورشید/تا دل روشن نیلوفری اش پاک بماند...__میخوام امروز برات خبر از زمین زندگیت بدم... زمستون امسال فقط سرد بود رضا،برف که هیچوقت اینجانمیاد ولی... همون بارونم نباریده.یادته یه دفعه که بارون میومد و من و تو خواهرت کنار پنجره بودیم.فرشته گفت:أه...چرا اینجا برف نمیاد؟اعصابم خورد شده!!اگه برف بیاد خیلی خوشه نه؟بعد ازت پرسید:"حمید؟اگه برف بیاد،چی کار میکنی..؟توأم گفتی:هیچی!فقط سمیه خارجی حرف میزه! کلأ فقط از من مایه میذاشتی!! خب منم خوب بلد بودم کجا جبرانش کنم عزیزدلم... آخرای بهمن که بشه...زمستون اینجا خیلی زودتر ازجاهای دیگه تموم میشه..بارون نبارید.کاش آسمون بغضشو بشکنه...کاشکی بباره...بباره تامن باز بیشتر حضورتو حس کنم...بهارم که بیاد باز دل ماتنگ میشه ومیگیره ازسالی که قراره بی توتحویل بشه...این روزا روز گریه ست... روزای اشکه... امشب،شهادت امام رضا(ع) روضه داشتیم..دلم حرم امام رضا رو میخواد...خیلی...دوست دارم با تو برم زیارتش... روضه ی امام رضاوامام حسین بود...ثوابشم برای تو حمیدرضا...باشه تا ازم راضی باشی...خدا ازت راضی باشه...باشه که امام رضا،شفیع رضای منم باشه...امام حسین شفیع روزای نیازت بشه عزیزدلم...آمین یا رب العالمین...
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :