X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 23:11

صلوات ...

بنام خدا

سلام ...

2 تا پسره تو دریا شنا می کردن , یهو زیر پاشون خالی میشه و داشتن غرق می شدن ... ساحل شلوغ بوده ...خیلیا صداشونو می شنون ولی یا شنا بلد نیستن یام ... جراتشو ندارن ...

یه مرد تقریبا 50 ساله ... پیرهنشو در میاره ... وسایلشو از جیباش در میاره ... گوشی ...کیف پول و .... میزنه به دریا ....

اولی ونجات میده .... دومی و هم نجات میده ... ولی ....... خودش دیگه برنمی گرده ....

اینا رو بابام با بغض میگفت... پارسال بود ... شب که بابام اومد خونه , حس کردیم اصلا حال خوبی نداره و ... چند دقیقه بعد حرفای دلشو به مامانم زد ... میگفت :

نباید می رفت دریا ...

نباید می پرید تو آب....

گفتم : بابا..؟ خواست خدا بوده .... خدا خواسته ...

درست عین من انکار می کرد ...

آقای ژیانفر , راننده ی اتوبوس کارکنان بنیاد مسکن استان بود ... پارسال جون 2 نفر و نجات داد و خودش رفت ... اون لحظه که پرید تو آب , نه به این فکر کرد که مردم چی می گن ؟! نه به اینکه چقدر مشهور میشه ... هر چند فکر کنم جز مردم شهر ... هیچکی نفهمید ...

چندین بار دیده بودمشون ...چقدر مرد خوش اخلاق و شوخ و مهربونی بود ...خادم امام حسین (ع) بود ... بابام امروز یه مفاتیح و الجنان آورده بود ...اولش عکس آقای ژیانفر و زده بودن و تقدیم به روح اون بزرگوار کرده بودن ... اول مفاتیج اینو نوشته بودن :

پدرم شعله ایی از عشق خدا بود که رفت ...

نه یاد من و تو ... یاد خدا بود که رفت ...

همه ی ورد زبانش , سخن و آیه ی حق

دم آخر به لبش ذکر خدا بود که رفت ...

...........................................................

وقتی عبدالله ژیانفر

به دریا زد

نه تنها آن دو پسر

که همه ی ما را ...

انسانیت و امید را نجات داد ...

روحش شاد و یادش گرامی ....

برای شادی روح ایشون و اگر خواستید حمیدرضای عزیز منم ... صلوات ...............

<< 1 2 3 4 5 ... 13 >>