X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 22:20

یه دنیا دلواپسی

بنام خدا... نمی دونم چرا گاهی دلم بهونه میگیره!؟بهونه ی چی رو ؟ نمیدونم! ولی خوب میدونم بهونه کی رو میگیره... فقط میدونم حالا که حمید نیست دیگه هیچی و هیچکی رو نمیخواد جز تنهایی و آرامش! گاهی دلم میخواد نقاشی بکشم یا بنویسم ولی باز نمیدونم چی؟ ترجیه میدم فقط خط خطی کنم گاهی حس میکنم دنیا و آدماش فقط بامن لج کردن و ... ولی نمیدونم چرا؟ گاهی احساس میکنم، تو دنیا گم شدم آدماش برام غریبه ان گاهی حس میکنم خواهرمم من و نمیفهمه چه برسه به دیگران..الان فقط من موندم و یه دنیا دلواپسی و دلتنگی که نمیدونم کی میفهمه یا اصلا کسی باورش داره... ولی گاهی میگم دنیا ارزش غصه واسه چیزای الکی و گذرا رو نداره ...ولی ارزش غصه خوردن برا تو رو داره ...خیلی ام داره...
<< 1 ... 4 5 6 7 8 >>