X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

دوشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:39

این آخرین راهه...

بنام خدا...* این جاده تا وقتی نفس داره...چشماشو از تو برنمیداره.../ من از هوای جاده دلگیرم...از فکرشم دلشوره میگیرم... /حالم از هر چی جادس بهم میخوره...از اشتباهی که کردم... من هنوز آرزو دارم...امید دارم ...بخدا...به خودم...حتی به تو ...با اینکه1ساله جوابمو نمیدی... دوست دارم زندگی کنم...آروم...مثه خیلیا....دوست دارم دوستم آروم زندگی کنه مثه بقیه...مژگان... راهم دوره ازش...نمیتونم تو آغوشش بگیرم...آرومش کنم...مژگان من...دلتنگ خنده های از ته دلتم... دلتنگ شادیت...دوست ندارم...نداشتم ...غمتو ببینم...غصه های دنیا مژگانمو خیس کنه...روزای سختی داری...میدونم..تو یه جور،منم یه جور...خدایا دلم شکست...دلم سوخت...برا عزیزدلم...برای همه چیزم برا هستیم... نذار مژگان بشکنه ...نذار دلش بسوزه...کاشکی قدرتو بدونه مژگانیه من،قدر خوبیتو...قدر مهربونیتو...خدایا کمکش کن...تو که میفهمی...میبینی...رفتن تو جاده زندگی چقدر سخت و طاقت فرساست...کاشکی رهام میکردی حمید...کاشکی دعوام میکردی...کاشکی میگفتی نه!کاشکی هیچوقت هم و نمیدیدیم...کاشکی همو هیچوقت پیدا نمیکردیم...کاشکی همو گم میکردیم...کاشکی.../دستامو با احساس تو بستم.../من ،بی نهایت...باتو همدستم/تا جاده میره سمت بی راهه/گم کن منو این آخرین راهه...
نظرات (3)
+ اشک - غریبه http://tashkan.blogsky.com
اید. اما خواهر یکی از دوستای ِمن که رشته اش تجربی بود، با 27 سال و داشتن ِشوهر سن دوباره به سرش زد که دکتر بشه.سال اول رتبه7000.سال بعد 4000.سال بعد 1500.و اینجا توی دانشگاه بوعلی داروسازی می خونه.در شرایط خیلی سخت ِخانوادگی.
شما به نظرم خیلی جوون هستید.
هیچ آقا حمید رضا رو تصور کنید!نظرش درباره ی یه سمیه خانوم ِغمگین چی بود؟
باز هم می بخشید
ارادت
سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:02
پاسخ:
سلام خوش بحالشون، نمیدونم،دوست دارم شاد باشم ولی سختمه،یهو خنده رو لبام خشک میشه،دلم آتیش میگیره وقتی می بینم آرزوهامو یکی یکی از دست دادم...من اونشب جدا از حمیدخیلی چیزای دیگه روهم که داشتم از دست دادم...اگه بود شاید که نه!حتما تحمل از دست دادن داشته هام برام راحت تر بود...من هنوزم گاهی میخندم و امید دارم بنظرم چون اینجا غصه هامو خالی میکنم بنظر میاد افسرده باشم!نه که نباشم،ولی به اون وخامتی که شما فکر میکنید فکرنکنم باشه!خب منم شرایط خاص خودم رو دارم،که نمیشه اینجا گفت.
ممکنه احمقانه بنظر بیاد ولی الان تنها دلخوشیم،فکرکردن و دردودل کردن باهاشه...همین و بس!
ممنون
+ اشک - غریبه http://tashkan.blogsky.com
سلام
البته که خوش به حالش ولی منظورم این بود که شما هم می تونید ازین کارها بکنید.
من درباره ی وخامت اش حرفی نزدم.خیلی خوبه که شادتر باشید.
اصلا احمقانه نیست.چون خودم در چنین موقعیتی هستم،با تفاوت هایش البته.منم تنها دلخوشیم اصلا من رو ادم حساب نکرد با این که من رو خوب می شناخت.البته نه که بی احترام ام کرده باشه.
نمی دونم چرا بغض ام گرفت.اما باور کنید ضربه خوردم.
ولی جدیدا دارم سعی م یکنم آینده ی بهتری برای خودم بسازم.دعام کنید. نقدا دعا کنید و نه نسیه!!
من امسال کنکور ارشد دارم.
موفق باشید
شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:28
پاسخ:
سلام
بله منم فهمیدم،منظورم این بودکه منم شرایط خاص خودم رو دارم،دوست دارم یه کاری کنم ولی فعلا شرایطشو ندارم و...
خب بالاخره اونم حق انتخاب داره! گاهی ام آدم عجول میشه و اجازه نمیده که دیگری حرفشو بزنه،فقط برای اینکه علاقه وحسی نداره و میترسه درصورت پذیرفتن, این حس همیشگی باشه،که ایجاد علاقه ام کار شماست،گاهی ام میخواد ببینه چقدر جسارت و شجاعت دارید که زود پاپس نکشید و.. یام واقعا علاقه ای نداره وشایدم کس دیگری رو!یام انتظاراتش ازهمسر آیندش چیز دیگریه(شخصیتی متفاوت با شما)!
حتما و... محتاجیم به دعا
امیدوارم موفق باشید
+ اشک - غریبه http://tashkan.blogsky.com
سلام
نکات هوشمندانه ای گفتید
ولی ماجرا پیچیده شده
شاد باشید
جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:59
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :