X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 17:45

حرفای تو به من...؟!

بسم الله... "سمیه سلام،الان که این حرفا رو برات می نویسم یه جایی همین دور و برم...نزدیکت...نزدیک تر از همیشه...باور کن هرجا که باشی منم هستم...سمیه منم دلم برات تنگ شده...فقط نمیتونم بگم...نمیدونم چجوری بهت بفهمونم عجییییب دلتنگتم... سمیه؟من دیگه مثه تو نیستم 1ساله عوض شدم...ولی بیشتر از قبل دوستت دارم...دلم برا همتون تنگ شده...برای تو...مامان...فرشته...برا داداشام...برا ریحانه...برا همه... دلم میخواد ساعتها باهات حرف بزنم،حرف بزنیم... سمیه؟من باید میرفتم... زودتر از خیلیا...زودتر ازتو... دوستت دارم خیلی...مواظب خودت باش....." _________________________________________‎ ‎شاید بنظر احمقانه بیاد ولی دیشب داشتم فکر میکردم اگه الان حمید میخواست باهام حرف بزنه،چیا میگفت!؟چشامو بستمو این حرفا از ذهنم گذشت...شاید اینا حرفای حمید نباشه ولی...دوست دارم اینا باشه...خدا کنه اینا باشه...یه ترانه بوی دریا،یه ستاره بوی بارون/یه نفس هوای خونه،یه اذان ته خیابون/من تموم خاطراتم،کنج یه کاسه ی آبه/زنده میشه باز دوباره, مثه شیرینیه خوابه.../وقتی که دلم میگیره،از تو پنجره نگام کن/با نگاهت پشت شیشه ،ازته دلت دعام کن/دستتو بزار رو قلبم،بذا قلبم جون بگیره/یه نفس بده به ابرا،که شاید بارون بگیره....‎____________________________ پ ن: مامان زهرای عزیزم ، روزت مبارک...امیدوارم منو ببخشی که هنوزم داری تحملم میکنی،کاش میشد کاری کنم که هیچوقت غصه ی غصه هامو نخوری ...میخوام همیشه کنارم باشی و آغوش گرمت تو این روزای سرد باز پناهم باشه.. مامان مرضیه ی گلم...میدونم اینروزا منتظر عزیزدردونتی...منتظر حمیدرضایی...چی بگم که حرفی برا گفتن ندارم... فقط دعا میکنم همیشه سلامت و شاد درکنار عزیزانت باشی...خیلی دوستتون دارم...
<< 1 2 3 4 5 ... 8 >>