X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 19:36

شب وصال ...

**به نام خدای مهربان...** کوچه ها را آذین بسته ایم...آب و جارو کرده ایم...ترک های دل را...غم هایمان را...یادمان رفت... شب وصال است ...لحظه ای که زمین داغ با نسیم عطر گل نرگس جان میگیرد...آن دم که تمام وجودم بغض میشود ... ذوق میشود ... کوچه های خانه مان را آذین بسته ایم... شب وصال است نیمه شعبان...به بودنت که می اندیشم... بغض میشوم... ذوق میشوم ...میشوم ماهی ای بی آب ...به امید قطره ای نفس ... میشوم همانی که شب خاطره اش با نیمه ی شعبانت گره خورد...همانی که دلتنگی امام زمانش با دلتنگی دل و جانش گره خورد ...همانی که آغاز عمیق ترین و شیرینترین واژه زندگی اش با اجازه از تو بود... کوچه های دلم را آذین می بندم... آب و جاری میکنم و به انتظارت می ایستم...دلم میگیرد...ای کاش نیمه شعبان تمام نشود...غروب نکند...بخدا من هنوز به آمدنت امید بسته ام... مهدی(عج) جان...