X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 23:16

تا همیشه ...

**بنام خدا** دلم برات تنگ شده حمید ... پس کجایی؟چرا حتی دیگه بخوابمم نمیای؟به همین زودی فراموشم کردی؟ انقدر زود منو یادت رفت؟هنوز دوسالم نشده ها؟ با خودت خیال کردی سمیه یادش رفته؟خیال کردی من شبا راحت میخوابم؟ من بدبختم که اونی که دوسش دارمو ندارم ... اینکه باید بدرد خودم بمیرمو همدردی ندارم...قربونت برم...فدای وجود پر از مهرت برم ..کجای که تو تاریکی دارم جون میدم..؟ من خیلی دوستت دارم بخدا بخدا بخدا ... تا همیشه...تا همیشه...تا همیشه .............
<< 1 2 3 4 5 >>