X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

جمعه 15 دی‌ماه سال 1391 ساعت 21:29

دلم تنگه .....

 

بسم الله الرحمن الرحیم   

 

چرا انقدر نا امید  

چرا انقدر با تردید  

به تو نزدیکه ... نزدیکم ... 

به تو نزدیکتر از خورشید ................ 

 

 

تو را می بینمت هر روز ازین بالا .....

به باور میرسم باتو  

نمیدونم منم یا تو ... 

گذر کردم ازین تردید 

پرم از باور و امید 

گذشتم از منو از من ...

گذشتم از قفس از تن

نه دلتنگم ... نه تاریکم ... 

به تو نزدیکه نزدیکم ..............

به تو نزدیکه ...... نزدیکم .......................................................... 

  

 

سلام  ....سلام .... سلام ....

یه دنیا سلام .... 

فردا امتحان دارم .... 

از همون امتحانای سخت سخت ........

از همونا که باید کتابمو بذارم جلوت تا بهم یاد بدی ...................  

برام یاد آوری کنی که چجوری بخونم که توی ذهنم بمونه ....  

من ریاضیم خوب نیست ... اصلا خوب نیست ................... 

 خیلی دلم گرفته .... از بیرون آرومه آرومم ..... ولی خدا می دونه چقدر از بهمن میترسم از بهمنی که داره تو رو ازم میگیره ........... 

از بهمنی که قراره برام آخر دنیا باشه ............. 

از بهمنی که قراره تکرا بکنه تموم اون خاطرات تلخوووو ......... 

 

دلم تنگه ...بکن فکری به حالم ............  

 

۲ سال داره تموم میشه .... 

باورت میشه توی این ۲ سال یک لحظه هم آروم نبودم ........ حتی یک لحظه .... حتی خنده هامم زورکی بود ... هیچ خوشی ایه از تهه دل نبود .... شکرت  خدا ... شکرت ولی هیچی نچسبید جز لذت حضور خونوادم .... ولی نبود خونواده ی خودم .... ما باید تا حالا یه خونواده بودیم .... یه بچه ناز داشتیم ....  

 

حمیــــــــدرضا .... خسته شدم ... خستـــــه ..... 

دلم تنگ شده بخدا .... دلم تنگه ............. تنگ ............