X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 14:16

اگر می توانستم ...

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

اگر داغ رسم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از رد پای دقایق نبود ...

اگر ذهن آیینه خالی نبود

آگر عادت عابران بی خیالی نبود ... 

تقریبا هشت  ماهه ازپیشمون رفتی ... دلم برات تنگ شده .. راهی که رفتی خیلی دوره ... اونقدر که رسیدن به تو غیر ممکن نه ولی ... سخته ...

یادمه آخرین حرفاتو , یادمه صداتو ...  یادمه نگاه و خنده هاتو ... خیلی زود بود که بری ... خیلی ...

با دلتنگیام چیکار کنم وقتی کسی به حرفام گوش نمیده , وقتی همه فرار می کنن و من در مقابل نگاه های پاکت تنها میشم ... بذار به خودت بگم بگم از دلتنگیت روز و شب ندارم ... بگم چطور دلت اومد تنهام بذاری ... می دونم دست خودت نبود و خدا خیلی دوستت داشت ولی ... خدا ... خدا ...چرا به فکر دل من نبودی ...  

اگر رد پای نگاه تو را

باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد ...

اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را

برای کسی بازمی کرد 

سپردیمت به خاک من که ندیدم ..یعنی نشد ببینم ... نذاشتن که ببینم اما...ای کاش میشد ... 

میشد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافرنبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد ...

اگه اونروز نرفته بودی الان اینجا بودی ... تو که دلتنگ نمیشی ...یعنی انقدر خوبی که خدا نمیذار ه دلتنگ شی ... ولی من چی ؟؟؟ من که نمیتونم ببینمت ... آخ  ... 

اگر حرفهای دلم بی اگر بود ...

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستم ...

 ای دور...

از دور

یک بار دیگر ببینم ...

کاش ... کاش میشد ببینمت ... حمیدرضای عزیزم کاش ...