X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 17:01

هوالباقی

هوالباقی_ تازه از کربلا برگشته بودم که ...میخواستم این پست و ازون سفر بگم که حس و حالمو زیباتر از همیشه کرده ولی.... نمیدونم چرا این همه اتفاق بد ... مژگان من ... آجی قشنگم که اصفهان زندگی میکنه چند روز پیش پدرش رو از دست داد ... اونم بعد دوستم زهرا که مادرش رو از دست داد... واقعا عذر میخوام اگه همش از غم میگم ،.... چرا اینروزا انقدر تلخ شدن ... من برای شادی روح تمامی رفتگان فاتحه میخونم اگه دوس داشتید برای شادی روح بابای دوست بی نظیرم که تو سخت ترین لحظات نبود بهترینم حمیدرضا ..... کنارم بود .... یک صلوات بفرستید... الهم صل علی محمد و آل محمد و اما پست امروز: دقیقا 1 سال و هفت ماه و چهار روز از نبود حمیدرضا میگذره ... اینمدت خیلی تجربه های جدیدی قسمتم شد ... خیلی چیزا رو از دنیا فهمیدم ... اینکه زندگی متوقف نمیشه و همچنان ادامه داره ... اینکه هیچ غمی نمیتونه به پای غم حضرت زینب(ع) برسه و صبر اجر بزرگی نزد خدا داره .... یا زینب ما همین غم ها رو که میکشیم این میشه روزگارمون... بمیرم برا دل صبور تو .... التماس دعا