X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 23:34

حمیدرضا به کی بگم؟

بسم الله الرحمن الرحیم_سلام...حمیدرضا...خیلی خسته و دلگیرم...از دنیا...از خودخواهی آدماش...دلم سادگی میخواد...دلم حس کردن خدا رو میخواد...حمیدرضای عزیزم دلم تو رو می خواد..حمیدرضا دلم تنگ شده برات..بخدا خیلی تنگ شده...آخه چرا انقد دوری؟چرا؟...هر روز هزاران بار تکرار میکنم روزای رفته رو...می دونی دلم ازچی می سوزه؟ از اینکه وقت رفتنت سخت بوده،شاید برای تو آسون بوده و از نظر من...؟!نمیدونم! نمی دونم...مرگ تو تصادف به اون وحشتناکی...چه جوریه؟ حمیدرضای من؟ چی بگم؟ اینایی روکه دیگران میگن و دلمو آتیش میزنه ... باور کنم...؟باور کنم درجا تموم کردی؟پس چرا من صدای نفساتو حس میکردم...حمیدرضا چرا مراقب خودت نبودی؟ چرا؟ یادت نیست چقدر بهت می گفتم مواظب خودت باش؟ عزیزدلم تو که میدونستی من طاقت ندارم...قربونت برم من که مثه تو رنج کشیده نبودم که طاقت بیارم...توکه میدونستی من چقدر دل نازکم...مگه نمیگن میشه ازغصه دق کرد...پس چرا من نمی میرم؟حمیدرضا فکر نکن آسونه...1 لحظه خودتو بذار جای من؟فقط 1دقیقه..عزیز دلت، نفست رفته..امیدت رفته...کجاس؟نمیدونی !دلتنگی و فکر و خیال خیلی زجرت میده.ناخواسته گریه میکنی،گاهی یابهتره بگم همیشه...سرکلاس بغض میخواد خفم کنه چادرم ومیگرم جلوصورتم تا کسی نبینه.حمیدرضا بلندگریه کردن خیلی خوبه،آرومم میکنه.گاهی که شروع شه دیگه تموم نمیشه...حتی با تشرای داداش وخواهرم یا نصیحتای مامان،بابا! احساسه دیگه دست خود آدم که نیست...هست؟حمیدرضا جان تو که وقتی دلتنگ بابات میشدی به من میگفتی،بعد با صدای شیرینت بهم میگفتی می گفتی سمیه ؟ وقتی دلتنگ شدی فقط به خودم بگو ،حالا که نیستی فقط بهم بگو...بگو الان که من دلتنگتم به کی بگم؟حمیدرضا جانم به کی بگم...؟
1 2 3 4 5 ... 12 >>