X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 00:42

سلام آقا رضام ...

*بنام خدا* یه سلام ازینجا تا ب آسمون ...تولدمه اینروزا ... هیچوقت نفهمیدم ک برا تولدم چی میخری یعنی دوست نداشتم بدونم دوست داشتم زودی تولدم شه زودی خرداد بیادو ... اینروزا بی تفاوت تراز همیشه ام ... تولده تو اول بهار و تولد من آخر بهار .... حمیدرضا همیشه اول و آخر اسم تو آه میکشم دلم میخواست بودی ... ولی بازم تو ک راحتی منم ک شب و روزم ب بطالت میگذره .... کجای آقا رضای من ... باور میکنی هروز بیادتم؟هروز برات صلوات میفرستم؟ موذب میشم وقتی حس کنم از دستم ناراحتین خدا وتو ... حس میکنم توام گاهی منو میبینی الان 40 روزه عمو کوچیکم رفته حس میکنم الان میفهمه من چقدر بدمو اونی نیستم ک فکرمیکرد حمید؟تاحالا با دقت منو دیدی؟ حس نمیکنی سرد شدم؟نسبت به هرچیزی ک سبکم میکنه..حمید دلم کوچولو شده... وقتی میبینم دل یکی برا یه غریبه ک شاید 2-3 بار دیدتش ولی بهش حس نزدیکی داره تنگ میشه من بیشتر حسرت میخورم حسرت قدرندونستنه این همه نزدیکی رو...ما هروز همو میدیدیم روزی حداقل5 ساعت باهم بودیم 5شنبه جمعه ها بخاطر باهم بودنمون جشن میگرفتیم انگار خوابم وقتی رفتم کربلا خوابتو دیدم یه خواب خوب وسط آسمون من دوست داشتم برا نیمه شعبان برا شب وصالمون... یه کت شلوار مشکی بپوشی آستین و یقه ی پیرهن سفیدت مشخص باشه موهات خوشگل بزنی منم یه لباس سفید بادامن بلند تنم کنم ... حمید ارزومه باهات بدوم ...تو یه دشت بزرگ با لباس عروس دامادیمون... بذار همه مسخرم کنن من از دلم میگم من بعد خدا ب همین رویاها دل خوشم تاشاید یه روز محقق شه ... حمید دستامو بگیرو بکشم بالا خب؟ تو حمیدرضای منی... آقای منی ...تو نزدیکترین آدم دنیا ب منی ... انقدر آدما سرگرم عشقا و علاقه های پوچ شدن ک حسرت این علاقه و اون آیه های ک خوندیم رو دلم میمونه من تا وقتی از ته دل نخواستیم وخدا نخواست دل نبستم وقتی همه فهمیدن این دوست داشتن حق ماست دل بستم وقتی برای اثباتش آیه های خدا رو خوندم... حمید دوستت دارم ... هیچکی رو ب اندازه تو دوست ندارم حمیدرضام ... قربونت برم من فدای خنده هات شم بخدای مهربونم سپردمت ......
1 2 >>