X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

جمعه 2 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:14

یادش بخیر...

بسم الله الرحمن الرحیم،،،سلام،حمیدرضا جدیدأ کسی کاری بکارم نداره...کلأ عوض شدم !! سمیه پرحرف و شیطونت که گاهی عاصیت میکرد کم حرف و آروم شده اما...سر تو رو بیشتر از قبل می بره...حمیدرضا؟مرور خاطرات خوب همیشه...برای آدما شیرینه...مخصوصأ کی حمیدرضا؟آره...وقت دلتنگی...خاطرات شیرینت و هیچ وقت یادم نمیره...خاطرات خصوصی آدما برای خودشونه...اونا توی ویترینه قلبمه و قرار نیست کسی بدونه...اونا فقط مال من و توإ ... اما بعضی خاطرات و باید گفت تا شاید تسکینی باشه برا دل زخم خورده ی آدما...خاطرات شیرینی که لبخندش تلخه حمیدرضا، تلخ...یادته؟1 دفعه آبمیوه روخوردی و توی پاکتش آب نمک کردی دادی به داداشم،اونم یهو سرکشید! ما هم کلی بهش خندیدیم...گاهی دعوا میکردیم اونم سرچیزا الکی،شایدم بی خودی!جفتمون لجباز بودیم ولی الان...مسخرس نه؟اما دلم برا اون دعواهام تنگ شده... ای کاش بیشتر ازت عکس داشتم این خیلی کمه...ولی بازهمونم خوبه...واسه خالی کردن دلتنگیام کفایت میکنه همونقدر که صورت زیبات ازیادم نره...که نمیره...کافیه...یادته! مثالای بانمک و تکراریت و؟میگفتی:"مامثه ۲ تامرغ عشق...!" گفتم مرغ عشق چیه؟این همه مثال قشنگ!! گفتی:"کفترخوبه همون کبوتر و میگم؟!"چشم غره رفتم بهت! این بار گفتی:"باشه!طوطی؟طوطی بقال؟گنجیشک؟کلاغ؟و..." انقد گفتی وگفتی تا ازخنده دلدرد گرفتم!!حمیدرضا؟ طاقت دیدن غصه هاتو ندارم بخدا...قربونت برم این روزا رو بذار سهم ما ازین زندگی...من طاقت میارم...قول میدم...توأم طاقت بیار...باشه..؟ واقعأ که چقدر زود سهم روزای خوب "یادش بخیر" میشه چقدرزود ... حمیدرضای عزیزم...یاد روزای با هم بودنمون بخیر...
نظرات (1)


خاطارت گاهی خیلی اذیت می کنند
گاهی لبخند رو می ذارن روی ِ لب آدم
حتا خاطرات ِدیگران
یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:10
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :