X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 ساعت 21:55

خیلی دوستت دارم ... حمیدرضای عزیزم ...

بسم الله الرحمن الرحیم  

صدای تو مرا دوباره برد ...  

به خواب های خوب دور به آن نگاه ناتمام ...  

به عصرهای جمعه و ...  

به بوی لحظه ای بی بهانگی  

که دل به گریه ها و خنده های بی حساب می زدیم ... 

 به رفت و آمد مدام بادها و یادها ....  

سوار قایقی رها ...  

به موج موج انتهای بی کرانگی ... 

 مرور صفحه ی سفید خاطرات خیس ... 

 صدا تمام شد ...  

آه ... بی ترانگی ... 

 

 سلام ...حمیدرضا چند روز پیش .... یه لحظه صدات پیچید تو ذهنم ...... تو گوشم ... دور و برم و نگاه کردم ندیدمت ... ولی حست کردم ...وای بی نظیر بود رضا ... انقدر ذوق زده شده بودم ...که حس کردم کنارم نشستی وداری باهام حرف می زنی...حسم مثه داشتن یه بغض با کلی ذوق و شوق بود ...  

حمیدرضا گاهی صداتو میشنوم ولی ... خیلی کم ...حمیدرضا ...؟ این چند روزه که میرم سر جلسه ی امتحانات برخلاف قبلنا اصلا استرس و دلشوره ندارم ... ولی وقتی سوار ماشین بابا یا تاکسی میشم حس می کنم الانست نفسم بند بیاد خب دست خودم نیست تا بخوام عادت کنم طول میکشه ... نمی دونم حکایت این شبا چیه ... ؟ و دلیل این روزا ...نبودنت ... نبودنم ...دیگه سهم من و تو ازین دنیای بزرگ همین بود ... یکی نیست بگه دنیا ؟؟؟ چه گیری دادی به ما ...چه گیری داری به حمیدرضا ...آخه این چه بلایی بود ... ؟ وقتی تو تاکسی میشینم ناخواسته یه چیزایی تو ذهنم میاد ... سعی می کنم دورشون کنم چون حالمو بد می کنه ... دلمو آتیش میزنه ...مامان بهش میگه افکار مزاحم ... اما این افکار مزاحم ... شب و روز برام نذاشته ... نمی دونم ؟ واقعا نمی دونم دارم چیکار می کنم گاهی می خوام سر به بیابون بذارم ... دوست دارم عین تو فیلما هست رضا ؟ یه جایی برم و داد بزنم ... تا می تونم ... اونقدر که سبک شم ... کلی گریه کنم ... کلی بلند بلند باهات حرف بزنم ..حتی ازت گله کنم ...مثه قبلنا که باهم حرف میزدیم .. بلند بلند می خندیدیم ... خودمون دوتا ... تو تنهایی ... حمید دوست دارم قربون صدقت برم ... ازت تعریف کنم ... قبلنا نمی کردم ... می گفتم شاید پر رو شی ...اما الان ... ؟  

 

چه جوریه حمیدرضا ؟ یعنی این دیگه چه جورشه ؟ من انقد باهات حرف بزنم ...حرفای دلمو به قول خودت راست حسینی بگم , ولی آقای وطن خواه ! شما فقط نگا کنی ..., دلت میاد ؟حمیدرضا ؟ دلم شکسته از سکوتت .... از رفتنت ...از اینکه انقدر حرف میزنم باهات , انقدر دوستت دارم ... ولی , تو باز سکوت می کنی ! همش نگا می کنی ... حتی نمیای تو خوابم حمید ...حمیدرضای من ... امیدزندگیم ... ولی من که خسته نمیشم ... کسی مجبور نیست به حرفام گوش بده تا خسته بشه ... من کسی رو مجبور نکردم که سنگ صبورم بشه ... نه مامان و نه بابا رو ... نه آبجیم و نه داداش مهدی و ... نه دوستم مژگان و نه الناز و نه مهسا رو ... .. نه هیچکی دیگه رو ... 

 

 آخ من فقط تو رو مجبور کردم و می کنم که به حرفام گوش بدی ... سنگ صبورم بشی ... مگه تو قول ندادی درکم کنی ... مگه نمیگن وقتی 2 نفر زن و شوهر میشن از همون لحظه ی خوندن خطبه ی عقد باید کنار هم باشن ... تو شادیا ... تو غصه ها و... هم و تنها نذارن ... هم و درک کنن ... اینا رو خودتم بهم گفتی حمید ... حمیدرضا ....؟ انقدر که میری خونتون پیش منم میای ...؟ دوست دارم بیای ...یادته اوایل وسایلت و جا میذاشتی تا به بهونه ی اون , روز بعد بیای خونمون ؟ الانم بهونه داری حمید ... نه یه روز ! یه ساله ... بهونت داره بهونتو می گیره ...1 ساله منتظره برگردی ... 1 ساله من و جا گذاشتی و رفتی ....رفتی و برنگشتی ...دیگه چه بهونه ای بهتر ازین حمیدرضا ؟؟؟ مگه تو بهانه ی زندگی من نبودی ...؟ مگه من بهونه ی زندگی تو نبودم ...؟  

 

خدایا شکرت ... شکرت که حمیدرضام انقدر خوب بود که تو ازش راضی باشی ...  

 شکرت که به ما طاقت دادی, صبر دادی ... تا طاقت بیاریم این غم بزرگ و این غصه ی جانگاه و... به مامانش صبر دادی به مادری که امیدش جگر گوششه ...امیدش دیدن دومادی و خوشبختیه پسرشه ...حمیدرضا یادته؟ ... یادته به مامانت می گفتی ... من که تا نبرمت مکه جایی نمی رم ...می گفتی عاشق مامانتی ... نفسم ! ... می گفتی مامانت نفسته ... می گفتی مامانت تنهایی کشید ولی نذاشت شما تنها شین ... نذاشته تو تنها شی ...یادمه ؟ مامانت روز خواستگاری کلی ازت تعریف می کردم منم کلی حرص می خوردم ... که حالا تو چیکار کردی که انقدر تعریفی هستی ... یادم نبود... یادم نبود همه ی مادرا بچه هاشون امید زندگیشونن ..مامان منم جدیدا خیلی ازین حرفا میزنه ... میگه بچه تموم زندگیه بابا مامانشه ... میگه سمیه تو تموم زندگی منی ... اگه طوریت میشد ... اگه طوریت بشه خدای نکرده ... من میمیرم. میگم مامان جونم خدانکنه ... تازه مامان حمید طاقت آورد توام طاقت میاری ... میاری مامان ... مامان جدیدا کلی نازم و میخره ... الانه راحت می تونم تو بغلش بگیرم و گریه کنم ... گرمای وجودش ارومم می کنه ... گاهی حتی ... بعضی شبا کنارش می خوابم .... حرف زدن باهاش و دوست دارم... اونم دلش برات تنگ شده یادته به مامانم می گفتی خاله .. اما مامان من همیشه بهت می گفت پسرم ... مامانت میگفت ... حمیدرضا هوای من و خواهر برادراشو داره ... توام هواشو داشته باش ... خدام ایشالله هواشو داشته ... که داشت ... می گفت: مرد خونه حمیدرضاست ... علیرضا که سرخونه زندگی خودشه ... هادی ام هم آشخوره ... هم تنبل ... فرشته ام که کوچولوئه... می گفتی کار می کنه پسرم ... داره خونشو می سازه... هوای خونوادشو داره ... هوای زنشم داره ... اخلاقش خوبه ... تو دلش چیزی نیست ... حمید راست می گفت مامانت ... می دونستی چقدر بامحبت بودی ... تو دلت هیچی نبود ... سرو زبونت من و کشته بود ... مامانم می گفت ... حمید چاخان می کنه ... اما... نه ... تو محبت داشتی ... بلد بودی چه جوری محبت کنی ...  

 

آخ ... ناپیدا شدی بهترینم .... ستاره ی سهیل شدی آقا حمیدرضا ... خیلی خوش می گذره که یادت رفته سمیه اتو ... دیر به دیر میای تو خوابم ... گاهی میشه ... کلی طول بکشه و اصلا نیای ...گم نشدی ولی من ... من گم شدم میون روزمرگیای این دنیا .... میون این همه تکرار .... باور کردنی نیست ... نزدیکه 1 ساله باور کردنی نیست که از پیشمون رفتی ... 

 

 

حمیدرضا اگه می خوای سکوت کنی ... بکن ... اگه می خوای چیزی نگی ... نگو قربئنت برم... فقط گوش کن ببین ... ببین سمیه ات چی میگه ... ببین چقدر دوستت داره ...و چیکار کردی با دلش که اسم زیبات از دهنش نمی فته ....... چیکار کردی باهاش که بقول مامانش عین دیوونه ها باهات ... با عکست حرف می زنه ....دیوونه چیه حمید ..؟ دیوونه کیه رضا...؟ من تازه عاقل شدم ... نشدم ...؟من تازه عاشق شدم ...اگرم دیوونم دیوونه ی توام ... مگه دیوونه بودن بده ...حالا ببین ... انقدر منتظر میشم ...تا پیر شم ... تا بمیرم ... تا بیام پیشت ... برام دعا کن حمیدرضا جانم ... 

 

 من کلی برات دعا می کنم از همینجا باهمین حال به همین اشکایی که تمومی نداره ... با همین دل خون ... با همین دل سوخته ...توام برای دل تنگم ... برا تنهاییم... دعا کن .... 

 

 خیلی دوستت دارم ... حمیدرضای عزیزم ... خیلی......................................................................................................................

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :