X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 23:26

یلدای غم...

بسم الله_ نمی دونم چی بگم؟حس میکنم این روزا زبونم بسته شده...مغزم قفل کرده...دلتنگی به ستوه آوردتم...جونم و به لبم رسونده... امشبم میگذره...مثه همه ی این شب وروزی که گذشت...موندم ۱۳بهمن ، روزش...شبش...قراره چه جوری بگذره...چه جوری بگذرونمش...تو تنهایی... حمیدرضای من؟ این شبی رو که از هزارسالم برامون طولانی تره...این یلدای غم و که میخواد پیرمون کنه...قراره جون به لبمون کنه...چه جوری طاقت بیاریم قربونت برم... چه جوری بی تو صبحش کنیم حمیدرضا؟ چه جوری عزیزدلم...؟ چه جوری قربونت برم....
نظرات (1)
salam..qashang bud.....
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390 ساعت 15:59
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :