X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 23:29

پس کمپوتات کو؟؟؟

به نام خدا...پارسال حمیدرضای من یادته...قضیه برق گرفتگیتو؟چند وقته پیش باز برا مامان تعریفش کردم...نمیدونستم بخندم یا گریه کنم... مامان جونت میگفت پریز سالنتون برق نمیداده بعد حمید بازش میکنه میگفت هرچی گفتم نکن پسر خطرناکه یا حداقل فیوز برق وقطع کن به گوشت نرفت که نرفت...گفتی با فازمت بزنم چیزی نمیشه بعد به فرشته ات گفتی:" فازمتر وبده؟" فرشته ام به جاش پیچگوشتی و بهت داد و ...حواسپرتی و اطمینان به فرشته نزدیک بود کار دستت بده...یادمه... ماهم وقتی شنیدیم کلی خندیدیم... اون روز زنگ زدم گوشیت خاموش بود زدم خونتون فرشته گفت:"برق حمیدرضارو گرفته!!! الانم خوابیده"_حالا نگو خودت گوشیتو خاموش کرده بودی تلفنم داده بودی دست فرشته،تا منو نگران خودت کنی...قربون شیرین زبونی وشیطنتات برم... قلبم داشت ازجا درمیومد ، تموم تنم میلرزید نپرسیده قطع کردم درخونه رو قفل نکرده رفتم... درخونتونو که زدم دیدم بله! آقاداره با فک وفامیلاش فوتبال بازی میکنه!بهت گفتم برق تو روگرفته یا توماروگرفتی؟فکرنکنم به اندازه ۱ ولتم برق گرفته بودت ولی خیلی خودتو لوس میکردی حتی بعدتصادفم فکرمیکردم داری خودتولوس میکنی... اولین جمله ای که تا در و باز کردی و منو دیدی و گفتی...یادته چی بود؟ من که خوب یادمه...گفتی: "سمیه؟ پس کمپوتات کو؟؟؟! "
نظرات (3)
dokhtar to akharesh mano mikoshi
یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 13:59
+ اشک


یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 22:01
+ اشک
سلام
حرف های ِشما درست بود. حرف های من هم. ولی کل ِحرف ِمن این بود که می شه به قضیه طوری دیگه نگاه کرد. همین

شما بزرگ ِمایی
می بخشید که فضولی می کنما!
یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 22:04
پاسخ:
سلام
آره باید جور دیگه ای نگاه کرد
نه فضولی نیست،منم ناراحت نمیشم!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :