X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 23:02

خستگی

*بسمه تعالی* سلام،این هفته کارمو شروع کردم اولش فکر نمیکردم انقدر خسته شم،ولی امروز اونقدر خسته شدم که مجبور شدم از شیفت عصرم بزنم و همین اول کاری مرخصی بگیرم!و از 5بعد ازظهر تا الان خواب و بودم و الان اصلا خوابم نمیبره!و جمعه ها سعی میکنم بیشتر به کارای عقب مونده و درسام برسم،اصلا این جور کارهای دفتری برام لذت بخش نیست!دوست داشتم کاری داشته باشم که عاشقش باشم،دوست داشتم معلم ابتدایی میشدم! حالا میفهمم حمید چقدر خسته میشد ولی با این وجود وقتی میرسید خونه نه غر میزد نه زود میگرفت میخوابید وقتی بعضی از همکارای آقامو میبینم که هنوز به ظهر نکشیده خسته میشن و وقتی خانومشون زنگ میزنن بهشون میگن:که الان چه موقع زنگ زدنه!؟ بیشتر حسرت نبودنت و دوریتو میخورم... شبا بیشتر دوست دارم بیدار باشم و بهت فکرکنم که کجایی؟چیکار میکنی؟خیلی دلم تنگه و... این دلتنگیه خیلی طاقت فرساست برام ...نمیدونم چجوری بگم...توصیفش کنم... واقعأ نمیدونم...
نظرات (4)
تا خدا هست هیچ کس تنها نیست تنهایی مخصوص خود خداست
پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 23:16
پاسخ:
سلام
بله درست میگید، ولی من منظورم از تنها این نیست
فقط خواستم نبود شخصی رو برای خودم به رخ بکشم و چون نمیخواستم اسمم و به جای نویسنده بذارم اینو گذاشتم
قلب آدما بزرگه..ابعاد کوچیک اما درونی فراتر از حد تصور.و کاش تو این دل بزرگ تنها یه عشق جا داشته باشه.قلب تو مقصودشو پیدا کرده.به خودت ببال.این کم چیزی نیست:)
جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 00:08
+ اشک - غریبه http://tashkan.blogsky.com
خیلی خوبه که که یه مشغولیت! برای خودتون دست و پا کردید
موفق باشید
جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 00:38
خیلی سخته واقعا درک میکنم
جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 13:28
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :