X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:26

**بنام خدا** اینروزا حس میکنم باید دل ببرم ... از همه چیز ... از همه کس ... چقدر دلم برات تنگ شده ... کاش میشد برم..دیگه خسته شدم ...دیگه دل بریدم حمید...از هرچی سرکوفته خسته شدم...مگه من چیکار کردم ... مگه من چه گناهی کردم ...خدایا راحتم کن از این بدبیاریا ...ازین ... خدا خسته شدم ...دیگه نمیتونم ادامه بدم ...نمیتونم الکی الکی بخندم ... نمیتونم ... من دیگه سمیه سابق نیستم من دیگه شاد نیستم ...من قراره تا آخر عذاب بکشم...هیچکی نمیخواد کمکنم کنه ... همه ناخواسته دنیا رو برام جهنم کردن...چرا انقدر راحتی؟چرا انقدرساکتی؟چرا کاری برام نمیکنی؟ پس کجایی حمیدرضا؟؟؟ پس کجایی...
نظرات (1)
سلام دوست من

می دونی اشکال عشق چیه؟
درست زمانی که نباید عاشق می شی و اشکال عشق همینه.
باور کن دنیا اونقدر ارزش نداره که عمرتو و زندگیتو صرف کسی بکنی که می دونی یک روز از تو دل میکنه و یا دل می کنه. دوست من بگذر... مثل من که گذشتم و خودمو زنده کردم.

این حرفمو با خودت هزار بار تکرار کن... من هنوز هستم پس لایق بهترین ها هستم...

به آرزوهای قشنگتون برسین...


رویا
چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:59
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :