X
تبلیغات
رایتل

...خاطرات خیس...

از حمیدرضای عزیزم می نویسم...به تو نزدیکمو دوری...مثه بارون پشت شیشه...

پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:46

آرومم نمیکنی..؟

بنام خدا_کاشکی این بار تو حرف بزنی...نگفته هاتو بهم بگی...باهام دردودل کنی...انقدر آروم نباشی...بعد این همه تنهایی...بعد این همه انکار...بعد این همه سکوت...چقدر سوت و کوره خونه...چقدر دلتنگم حمیدرضا...خیلی...خیلی... کی این بارونه بند میاد..؟کی ...؟ آرام وجودم...آرومم نمیکنی..؟ دلم داره بهونتو میگیره... گوش به حرفام نمیده...فقط تو رو میخواد...اصلا یه دفعه شد بیای آرومم کنی..؟
<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 13 >>